‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

روزهایی که دیگ افراط به نقطه ی جوش رسیده!

بدیهی است این روزها حساس ترین (حداقل یکی از حساس ترین ها) روزهای تاریخ ایران و حتا تاریخ دیپلماسی جهانی است و بسان همه ی خوب ترین روزهایی که مانندش در تاریخ این خاک بسیار روی داده نادان ها در دو جبهه دست در دست هم داده اند تا با سلاح کینه و نفرت جلوی حتا یک قدم "گردو-شکستم" را هم بگیرند و در آرزوهای باطل خود شاد بمانند!

از وقتی زوج روحانی - ظریف پای شان را به نیویورک گذاشتند، افراطی های داخلی از طرفی و درمانده های خارجی (نه آن ها که با حسن نیست و در راه آزادی و منافع وطن نقد می کنند و حتا سخت هم نقد می کند!) شروع کردند به برنامه ریزی برای تخریب کردن تیم روحانی و نشان دادند بارزترین خصلت افراطی ها بلاهت و ساده لوحی شان است؛ چه آن ها که گفتند روحانی می خواهد با "اعدام" زندان ها را خالی کند و چه آن ها که از گفت و گوهای اعتدال گرایانه و نرم روحانی - اوباما یک جنگ ساختند و طوری وامود کردند که این دو به سختی بر علیه هم سخن گفت اند!

به راستی فرق آن کس که لنگه کفش به سمت روحانی پرت می کند، آن که از روی کینه جویی سعی می کند هر مثبتی را مفی جلوه بدهد حتا به قیمت آسایش مردم اش و آن کسانی که خود باید بابت هزاران جرم و جنایت محکوم شوند و با شلوغ کردن و رد گم کردن فریاد آزادی و حق سر می دهند و حتا آن ها که به خاطر مافع شخصی شان عشق و علاقه ی افراطی نثار دولت می کنند، با هم چیست؟ مگر افراط هم خوب و بد دارد؟

افراط فقط به این دو گروه مربوط نمی شود! چرا که در این بین کسانی هم طوری تبلیغ کردند که انگار روحانی یک تنه تمام تاریه ایران را دگرگون کرده و هیچ کس برای رسیدن به این روزهای حداقلی هیچ هزینه ای نداده و نمی دهد! تعریف و تمجید بد نیست حتا در شرایطی می طلبد که از کارهای کمی تا قسمتی اشتباه شخص مورد حمایت بیش از حد نیازهم تمجید شود ولی ادامه دادن این روش حمایت در هر صورت و انتقاد به هیچ وجه حتمن و حتمن یک خودفریبی و بزرگ را به همراه خواهد داشت و شکستی کوچک شکستی در هم کوبنده و خرد کننده به نمایش خواهد گذاشت چرا که این محبت ها و لطف های بی جهت و اضافی از تحمل و ظرفیت قشر ضعیف و متوسط جامعه خواهد کاست و توقع را نا آگاهانه بالا خواهد برد.

دست مریزاد به آن هایی که خودشان سخت ترین شکنجه ها را متحمل شده اند، نا حق ترین زندان ها و انفرادی ها را گذرانده اند، مادران شان همه ی داغ های عالم را دیده اند و یا حتا خود داغدیده ترین های عالم هستند، اما هیچ گاه از روی کینه جویی شخصی و غضب فردی عمل نمی کنند و آسوده زندگی کردن مردم شان از رنج های شان می کاهد.

این جا جای نشستن نیست



مسیر کارم طوری است که هر روز از جلوی فرهنگستان هنر رد می شوم؛ می گویند خانه ی دوم میرحسین است. بیش تر اوقات روز چند نفر آن جا نشسته اند برای استراحت، غذا خوردن و جای دنجی هم برای دانش جویان هنر است که بنشینند و با هن گپی بزنند. از آن جا که رد می شوم خود به خود روی لب ام ذکر "یاحسین..میرحسین" می نشیند و بیش تر از همیشه دل ام یاد در حصرها و در بندها می کند.

خودم اما هیچ گاه دل ام نمی آید بروم و چند دقیقه ای بنشینم. یاد آن هایی که نزدیک هزار روز است محصورند و یاد آن هایی که آزادی وجودشان را به آزادی جسم نفروخته اند. یاد آن مادرانی که پای شان ناتوان شده از بس که از این دادگاه به آن زندان و از آن زدان به آن مرجع می روند و عدالت را نمی یابند و یاد ایستادن پاهای ام را از نشستن باز می دارد. یاد مهدی کروبی و زهرا رهنورد یاد زندانیان بی گناه سیاسی.

این روزها می تواند دردناک ترین روزهای زندگی هر ایرانی باشد. هر ایرانی که این روزها از خبری، انتخابی، انتصابی و اتفاقی شاد می شود باید بداند که این کورسوهای امید از دل آزادگانی می تابد که زندگی را زیباتر می خواستند برای همه ی مردم شان و چقدر بی انصافی است که بسیاری از افراد جامعه ی ما سعی می کنند در مقابل این جریان خود را به نفهمی بزنند و ترس خود را پشت نقاب عقیده پنهان کنند!

امید که جوانه های سبزی که هر روز در دل ها می رویند در دل افرادی که از دخالت در اساسی ترین و بنیادی ترین حقوق خودشان هراس دارند هم بروید و خواستن حقوق مدنی فقط مختص یک قشر خاص نباشد و رسیدن به ابتدایی ترین حقوق مردم انقدر سخت نباشد.

آن ها که آرای مردم را قبول ندارند، مردم را هم قبول ندارند

یادم هست. به خوبی هم یادم هست. سال 1388 که آرای مردم خوانده نشد و نتایج رای گیری به شکل غیر قابل باوری (حداقل نسبت به نحوه شمارش آرای امسال) اعلام شد، هنگامی که باشکوه ترین راهپیمایی های تاریخ معاصر ایران در سکوت مطلق و به شکل کامل مسالمت آمیز برگزار می شد بودند کسای که موسوی و کروبی و خاتمی را دست نشانده و انسان هایی فریب کار و ریاکار می خواندند که همه ی این کارها را برای فریب دادن مردم انجام می دهند.

اما مردم به خون کشیده شدند، اسیر شدند و کتک خوردند. باز هم این افکار دست از سر جنبش مدنی و مسالمت آمیز مردم برنداشتند و سعی در تحریک مردم به مبارزات مسلحانه و خشونت آمیز و خواستار اقدامات ماورای واقعیت و اکشن کردند (فتح صدا و سیما و حمله به کلانتری ها و ...) و جالب اینجا بود که با همه ی این تحریک ها که خارج از منش و هدف جنبش  مسالمت آمیز و مدنی مردم بود هیچگاه توجهی از سوی مردم صورت نگرفت.

تا رسیدیم به امسال...

تا قبل از اتخابات تعداد کسانی که قصد رای دادن نداشتند بسیار زیاد بود و در این شکی نیست. مناظره ها روی مردم تاثیر گذاشت (به ویژه مناظره سوم) و مردم در عارف و روحانی چیزهایی دیدند. روز به روز به تعداد مطالب بر علیه اصلاحات اضافه شد و عارف و روحانی هم دست نشانده و مزدور و خیانت کار نامیده شدند.

اصلاحات جلسه گداشت و عارف منافع خودش را فدای منافع بزرگ تر کرد و ساقه های سبز این بار تصمیم گرفتند به جوانه های بنفشه بپیوندند. باز هم توهین و باز هم تهمت و تحقیر اما باز هم بی اثر. حمایت هاشمی، خاتمی، بیت آیت ا.. منتظری، زندانیان سیاسی و... تاثیر خودش را گذاشت و ملت ایران پس از هشت سال به صور خودجوش به خیابان ها ریخت، از شادی گریست باز هم دنیا به احترام مردم ایران کلاه از سر برداشت.

این بار شگفت آور بود که حتا پس از شادی و شور میلیونی مردم این به اصطلاح دموکراسی خواه ها، شرم و حیای اندک را هم کنار گذاشته و با فحاشی و توهین به مردم احترام نگداشتند و با بدترین الفاظ به رایی دهندگان حمله کردند و مردم را با القابی زشت و خجالت آور صدا کردند و خودخواهی و تحمیل طلبی خود را بیش از پیش به نمایش گذاشتند.

پرسش ها اما اینجاست که کدامیک از این ها درد خانواده ی ندا را کشیده اند که مادر ندا هم به مردم تبریک گفت. کدامیک از این ها که به نام جنبش سبز ارد می دهند و هرکدام خود را عضو ارشد اپوزوسیون می دانند، الان می تواند ثانیه ای جای عماد بهاور باشد؟ آیا ادب و صبر موسوی را نشنیده و می بینند؟

خوب است که این بساط جمع شود و کسانی که این همه خود را نگران جنبش سبز نشان می دهند و ایران را آزاد و آباد می خواهند دست در دست مردم بگذارند و مانند بسیاری دیگر که به احترام رای مردم و مقاومت بزرگ شان همراه شدند، به مرد بپیوندند.


البته این مطلب شامل آن بزرگانی که رای ندادند و به رای دهنده گان هم احترام گذاشتند و با پیروزی مردم شاد شدند نیست

حالا رای های مان دست خودمان است به هرکه بخواهیم تقدیم اش می کنیم

ده ها روز گفت و گو، بحث، مجادله، مخالفت و کشمکش سیاسی و مدنی میان مردم ایران؛ چه در ایران و خارج از ایران. یلی نا امید بودند و خیلی ها امیدوار. خیلی از نا امیدان دل را به دریا زدند و همراه  کسانی شدند که قصد داشتند این بار انتخابات را خود مدیریت کنند و اجازه ندهند دست ناپاکی باز دل ملتی را به درد آورد.

ابتدا مخالفت ها بود و خیلی هم بود. عارف و روحانی جایگاه آن چنانی در دل های مخالفان سرسخت رای دادن نداشتند. کمی جسارت دل ها را قرص تر کرد. بیش تر چیزهای خوب از مناظره سوم شروع شد. روحانی نگداشت قالیباف بیش از این بتازد. عارف دل به دریا زد و نام هایی بر زبان آورد که مردم خیلی وقت بود از رسانه ی مثلن ملی نشنیده بودند. اشتباهات اصول گرایان هم در جلو بردن بحث بی تاثیر نبود؛ انگار که خود خواسته آوار روی سرت بریزد.

شور و شوق در چشم ها و دل ها نمایان شد. امیدی وصف نشدنی سراسر وجود مردم رنج کشیده را گرفت تا حرکتی بزرگ به سوی یک پیروزی بزرگ آغاز شود. پیروزی در انتخابات از هر زمان دیگری ارزشمندتر شد. استقبال فراتر از باور بود تا جایی که زندانیان سیاسی که ماه ها و سال ها بدون ارتکاب هیچ گناهی محبوس بودند و هستند سخن از رای دادن گفتند. آن ها که ناخواسته از از ایران رفته بودند هم شانه به شانه شدند. جز عده ای اندک و معلوم الحال کسی سعی نکرد جلوی این موج بزرگ را بگیرد که اگر هم کسی خواست سنگی بیندازد دیده نشد، بس که این حرکت بزرگ بود.

هر روز به تعداد کسانی که برای رای دادن شور و شوق گرفتند افزوده شد تا جایی که پس از دو سال دوباره میادین اصلی شهر پر شد از صداها و سرودهای آزادی خواهانه و سبز. دوباره یا حسین گفته شد و میرحسین شنیده شد. نتیجه ی همه ی این ها این اتحاد بزرگ و کم نظیر است که ایجاد شده و هر لحظه که آرا به پایان نزدیک می شود مستحکم تر می شود.

بی شک این نتیجه ی مقاومت مردمی است که چهار سال سخت را بدون حقوق و خواسته های حداقلی پشت سر گذاشتند و چهار سال به رای هایی فکر کردند که چهار سل پیش آن طور که مردم خواسته بودند اعلام نشد. بدون هیچ تردیدی مقاومت جانانه ی رهبران جنبش سبز که حصر را به جان خریدند تاثیر بزرگی در ای اتحاد دارند و البته زندانیان سیاسی که از درون زندان هم فکری جز آزادی برای ایران ندارند.

حالا می توان کمی سر را بالاتر گرفت و رو به آسمان این آرای پس گرفته شده را تقدیم کرد به همه ی آن هایی که امروز حق شان بود که کنارمان باشند ولی به دلایل تلخی نیستند. این پیروزی مبارک همه ی آن هایی که کنار ما نبودند ولی دل شان برای ما پر کشید.

ویرانه ی سیستان ویرانه تر شد



خبر کوتاه و بسیار شوکه کننده است؛ زلزله 7.8  ریشتری سراوان در سیستان  بلوچستان را لرزاند. در این دو دهه اخیر شهرهای زیادی در ایران لرزیدند و دل مان را به درد آوردند. بم که لرزید، هموطنان زیادی را از دست دادیم و ارگ بم فرو ریخت که حسرت دیدن اش برای همیشه روی دل خیلی ها ماند! تبریز لرزید و دیدن کودکان در سرمای وحشتناک اش دل ها را می لرزاند. حدود یک هفته بود که بوشهر لرزید و باز هم  بسیاری از هموطنان مان داغدار شدند تا امروز...

خبر زمین لرزه در سیستان و بلوچستان جدا از شوکه شدن و جلوی چشم آمدن خرابه ها و ویرانه و مردم آواره برای ام یک پرسش به وجود آورد؛ مگر آبادی هم آن طرف ها وجود داشت که بخواهد ویران شود؟ تا به حال آن طرف ها نرفته ام ولی فیلم ها و عکس هایی که دیده ام و سخن هایی که از زبان اهالی اش شنیده ام در ذهن ام به جز منطقه ای محروم از هر نظر چیز دیگری در ذهن ام نقش نمی بندد.

مردمانی خونگرم و بسیار خوشمرام در گوشه ای از خاک ایران زندگی می کنند که دیدن قاچاق، تیراندازی، خونریزی و جرم هایی که ما از شنیدن شان هم می ترسیم برای شان یک رویداد ساده است؛ بس که دیده اند و دوقدمی شان اتفاق افتاده! مردمی که به اندازی هیچ قومی از محرومیت های سیاسی، اجتماعی، رفاهی و تحصیلی رج نمی برند. مردمی که کم دیده می شوند شاید هم دیده نمی شوند!

حالا بسیاری از این مردم زیر آوارهایی که زیرشان زندگی می کردند خاک شده اند. چه بچه هایی که از دنیا رفتند و بزرگ ترین تفریح شان خاک بازی بود و ندیدند و نچشیدند طعم چیزهایی را که حق شان بود و حالا آرام زیر خروارها خاک خوابیده اند.

البته اخبار اولیه نشان از خسارت کمیی دارد که امیدوارم راست باشد!

برای تمامی هموطنان ام در استان سیستان و بلوچستان آرزوی شکیبایی و سلامتی دارم

حقوق مادام العمر نخواهند چه بخواهند؟

بدون شک وقیح ترین انسان های سیاسی تاریخ ایران زمین در این لحظه زندگی می کنند که این واژه ها روی صفحه مانیتور با کمک انگشتان من و کیبورد نگاشته می شوند! آدمی که آدمیت اش را گم کند، همه چیز را می خواهد، به هر قیمت که شده می خواهد، بیش تر از آن چه که دارد می خواهد، بیش تر از آنچه که به او می دهند می خواهد و آخر سر هم که مادام العمر می خواهد!

سفاحت وقاحت می آورد و وقاحت کثافت می آورد! در روزگاری که مردم ایران دو شیفت کا کرد برای شان امری عادی شده و پدرها زیاد در خانه دیده نمی شوند مگر ساعت یازده دوازده شب به بعد که از سر کار برمی گردند، در روزگاری که کودکان ایرانی یکی از اصلی ترین اقشار برای کسب درآمد به شمار می روند و فال فروشی و گل فروشی در خیابان و دست فروشی کودکان درصد بالایی از اشتغال زایی دولت است و در روزهایی که گدایان از گدایی خجالت نمی کشند قرار است حوس حقوق مادام العمر برای اقایان در نظر گرفته شود که اگر یک روزی جایی را به گند کشیدند و شاید از پست شان کنار گذاشته شدند یک وقت گوشت بره شان گوشت گاو نشود!




کودکان ایرانی کارگری می کنند و حتا باربری می کنند! دختر بچه های معصوم و زیبا کنار پیاده روها بساط لیف و ژیلت و جا سوئیچی پهت می کنند و مدرسه رفتن حتا برای شان رویا هم نیست. کارگرها به گرفتن حقوق شان چندین روز بعد از سر ماه هم راضی اند، بیمه و مزایا که پیشکش. صاحبان کار هر روز بیشتر زیر فشار جنس های چینی می روند و این فشار به جز قشر ضعیف به کسی وارد نمی شود.

همه ی این سوء استفاده های اقتصادی و انجام این اعمال پلید و بی شرمانه ریشه در سکوت و نا آگاهی ما دارد و این که خودمان را با یک سری شعار مسخره و فرسوده گول می زنیم که نا آگاهی و بی سوادی خودمان را توجیه کنیم. امید دارم که همه مان دست به دست هم جلوی هرکس که بخواهد حق مان را بخورد می ایستیم.

جنگ نظامی؛ پایان آرزوهای سبز مردم ایران!



اسم جنگ که می آید خود به خود ذهن هر ایرانی برمی گردد به هشت سال دفاع مقدس. جنگ ایرانی و عراق که پس از گذشت سال ها هنوز هم داغ دارن اش را می بینیم؛ مادران و پدرانی که گویا هیچ چیز را از دست نداده اند و انگار که همه ی زندگی شان را از دست داده اند. جنگی که برای ایران هیچ چیز به ارمغان نیاورد به جز صدها گلزار شهدا...

جنگ باعث شد که مردم تا سال ها بعد در فرکر ویرانه های وطن باشند و خیلی به فرک کمبودهای سیاسی و اجتماعی نباشند و آن ها هم که قدرت در دست شان بود هر کمبود و نبودی را تقصیر جنگ و آمریکا و انگلیس بیندازند.

تا رسیدیم به نیمه دهه هفتاد و جنبش دانش جویی و ادامه نامحسوس آن تا انفجار مردم ایران در اواخر دهه هشتاد. حالا سطح فرهنگی مردم ما روز به روز بالا می رود و دیگر خواسته های کوچک و کم ارزش، خواسته ی اول مردم ایران نیست. جنبش سبز در جان مردم رخنه کرده؛ تا جایی که قدرت حاکم برای مراسمی که از سوی نهادهای این جنبش پیش بینی می شود، در حد یک جنگ تدارک می بیند و حتا از نیروهای کودک خود هم دریغ نمی کند!

امروز دوباره زمزمه ی جنگ به گوش می رسد. زمزمه ای که کشور را فرا گرفته و نتیجه ای جز نتایجی که یک جنگ باید داشته باشد در بر ندارد؛ فرار مغزها، صدمه دیدن اقتصاد، گرانی، تقلیل روحیه مردم، نگرانی و استرس دائمی و این طور مسائلی که هیچ ملتی را خوش حال نمی کند و این یک شکست است و خیلی احمقانه است که بگوییم جنگ این رژیم را نابود می کند و ما نجات پیدا می کنیم.

هیچ کشوری قوای نظامی اش را به کار بگیرد تا ملت ما را آزاد کند و بعد هم بساط اش را جمع کند و برود! این حتا در قصه های زیبای بچه گانه هم نمی گنجد. شروع جنگ پایان آرزوهای ماست برای رسیدن سریع تر به دموکراسی و آزادی و آغاز دوباره ی محدودیت ها، فرصت طلبی ها، سوء استفاده ها، از دست دادن ها و نا امیدی هاست.

همه ی ما به تاجزاده بدهکاریم



احتیاجی به بازی با کلمات نیست. جملات را باید خیلی ساده نوشت؛ زیرا که قلم در توان اش نیست که بخواهد جلوی نمونه انسان هایی مانند مصطفا تاجزاده اظهار ادب کند. مردی 55 ساله و متولد تهران. محکم، صریح و بزرگ! انقدر بزرگ که ازپشت میله های زندانی که حق اش نیست، آرام و قرار بدخواهان ملت اش را می گیرد تا جایی که از دیدار با خانواده اش هم محروم اش می کند.

ما بدهکاریم، به تاجزاده و تاجزاده ها بدهکاریم. ما مردمی هستیم که در مقابل خوبی تشکر می کنیم، ولی فقط تشکر می کنیم و فکر این را نمی کنیم که خوبی را باید جواب بدهیم. این که مردان آزاده ای هستند که جور ما را از پشت میله ها و در شرایط سخت و ناجوانمردانه ی زندان بکشند و ما فقط نقش تماشاگر را داشته باشیم دور از انسانیت است. خیلی بی شرمیم که فقط می نشینیم و می خوانیم و کیف می کنیم که ایران چه مردان و زنان بزرگی دارد! که البته اکثرشان در زندان هستند و اگر هم نیستند یا در خانه حبسند و یا زندگی شان تحت کنترل شدید است.

ما شاگردان تنبل کلاسیم! ما فقط می نشینیم و از روی دست شاگرد زرنگ ها نگاه می کنیم و زورکی قبول می شویم. هروقت هم که شکست می خوریم و نمره نمی آوریم می اندازیم تقصیر معلم ها و ناظم هایی که دوستشان نداریم! ما خودمان نمی خواهیم یاد بگیریم. ما خودمان را به خواب زده ایم و خواب نیستیم! کسی هم که خودش را به خواب زد دیگر بیدار شدن اش با خدا هم نیست!

برای ما هنوز زود است که در سیاست دخالت کنیم! چون ما آگاهی نداریم و فقط به احساسات قشنگ خودمان می بالیم. نمی خواهیم یاد بگیریم، اما عالم  را به هم می ریزیم که ثابت کنیم خیلی می فهمیم! ما می خواهیم و خواستن خیلی عالی است! اما کافی هم نیست. خودمان را خیلی فهیم و دانا جلوه می دهیم اما اکثرمان آخرین باری که یک کتاب خوانده ایم یادمان نیست! همه مان فکر می کنیم کتاب را فقط باید سالی یک بار در نمایشگاه بینالمللی کتاب خرید چون ارزان است!

ما به تاجزاده خیلی بدهکاریم و شاید روزی بتوانیم یاد بگیریم به فرزندان مان یاد بدهیم که دین ما را به این چنین اسطوره هایی که دنیا ثانیه به ثانیه از حضورشان (حتا در زندان) به خود می بالد ادا کنیم...

مردی که هفت سال برای صندلی های خالی سخنرانی کرد

رئیس دولت جمهوری اسلامی ایران برای بار هفتم روی صحنه رفت. صحنه ای که بینندگان و شنودگان اش صندلی ها بودند؛ مثل هفت بار قبل! آن تعداد محدودی هم که روی صندلی ها نشسته بودند یا حال نداشتند سالن را ترک کنند یا تعدادی ندید بدید بودند که احتملا تنها سفر خارج از کشو خودشان همین اجلاس سالانه سازمان ملل متحد است.



سخن های تکراری و دروغ های کسل کننده که حتی دیگر آدم را حرس هم نمی دهند! فقط یک لبخند زودگذر است که میاید و گوشه ی لب ات زانوی غم بقل می گیرد! آخر یک حفی سخنی می زدی که حداقل ارزش یک چشم غره رفتن را داشته باشد! مثلا می گفتی از خدماتی که کردی در این سال ها! از کودکان کار و خیابان می گفتی که ده ها برابرشان کردی؛ احتمالا نیمی از آن فرصت های شغلی که می گویی همین ها هستند نه؟!

از مادری که به خاطر دزدیدن گوشت به زندان افکندی می گفتی؛ آخرین بار که چنین قصه ای شنیده بودم مربوط به بی نوایان است! از زندانیان سیاسی که در زندان های ات جان شان را از دست دادند، از صحابی ها می گفتی. می گفتی که دریای خزر را پیشکش کردی. می گفتی که خلیج فارسمان را دارند خلیج عربی می نامند و صدای ات در نمی آید.

از اینترنت آزاد و پرسرعت می گفتی و از میلیاردها دلاری که برای هک کردن و تجاوز به حریم خصوصی ما خرج کردی می گفتی تا همه بفهمند چه کشور ثروتمندی هستیم؛ البته به شرطی که یک دروغ برای آمار وحشتناک گداها، کودکان خیابانی، فاحشه هایی که برای یک لقمه نان خود را می فروشند و ... پیدا می کردی!

صندلی خیلی گران نیست! می توانی به جای این که این همه پول خرج کنی و به آمریکا سفر کنی، همین جا هزاران صندلی درست کنی و برای شان ساعت ها سخن رانی کنی! پول اش را هم بکش روی قبض آب و برق و گاز و تلفن و بنزین و غیره! فک جای اش هم نباش مثلا می توانی دریاچه ارومیه که خشک شد از آن جا استفاده کنی یا سرای پروسن اعتصامی را خراب کنی!

من در کشوری زندگی می کنم که زبانش پارسی است، اما به آن فارسی می گویند چون عربی "پ" ندارد!



کم پیش میاد به غیر از مطالب سیاسی یا اجتماعی چیزی بنویسم. اما این جمله حد اقل خود من رو خیلی شرمنده کرد! توضیح اضافه نمی‌نویسم. خیلی واضحه!


بوي تاريخ به مشام مي‌رسد، بوي گند تركمن‌چاي!



همان‌طور كه همه مي‌دانستند و منتظر بودند آن لحظه‌اي كه بارها و بارها تكرار شده بود فرا رسيد و ميليون‌ها نفر در سراسر دنيا ديدند كه محمود احمدي‌نژاد با لب و دهان و دست و پا از روسيه خواست كه هواي دولت‌اش را داشته باشد. اگر محمود احمدي‌نژاد به جاي اين كه سعي در حذف تاريخ پادشاهان از كتاب‌هاي درسي داشته باشد چند بار با دقت سرگذتش حاكمان و دولت‌مرداني كه راه‌شان را ادامه مي‌دهد خوانده بود، حالا وضع بهتري داشت.

خوب درسي مي‌دهد سرگذشت فتحعلي شاه قاجار. او هم اولش خوب تاخت و قندهار را هم فتح كرد و با چند كشور قدرتمند هم طرح دوستي ظاهري چيد و اما همه‌ي آن‌ها كه ذره‌اي تاريخ خوانده باشند مي‌دانند كه ننگين‌ترين قرارداد تاريخ ايران را همين فتحعلي‌شاه قاجار امضا كرد و خاك ايران را به باد داد.

حالا محمود احمدي‌نژاد بايستد بالاي سكو و اين دشمن تاريخي مرم و خاك ايران را همسايه بخواند تا بعدها همه خواهند ديد كه با چه فضاحتي و چه دير و به چه ننگي به جمع صيدهاي روسيه خواهد پيوست. هرچند كه تا همين الان هم دولت‌مردان روسيه سود كمي از روي كار ماندن اين دولت نبرده‌اند.

البته اين بار خبري از اتفاقاتي نظير تركمن‌چاي نخواهد بود چون يك ملت قدرتمند و باشرف آماده كوتاه كردن هر بيگانه و هر وابسته به بيگانه‌اي هستند

زبان مادری، زیباترین زبان دنیا



من زبان فارسی را دوست دارم. من عاشق زبان مادریم هستم نه به خاطر این که با همه‌ی زبان‌های دنیا فرق دارد، نه به خاطر این که ده‌ها گویش و لهجه شیرین و زیبا را در خود جای داده، ‌نه به خاطر این که بگویم از عربی متنفرم، نه! من زبان مادری را دوست دارم چون من یک ایرانیم و ایرانی صحبت کردن را دوست دارم. چرا که هچ زبان دیگری نیست که در آن بتوانم آزادی را این‌چنین فریاد بزنم.

زبان زیبای فارسی،‌این گنجینه‌ی ایران و هر ایرانی، لایق این است که بیش از این مهر ببیند، بیش از این محترم شمرده شود. این فارسی که ما سخن می‌گوییم لکه‌های زیادی دارد که باید پاک شود. صدها سال استعمار بیگانه‌ها و داخلی‌های بیگانه‌پرست نتوانسته بدنه‌ی اصلی این زبان شیوا و دلنشین را مخدوش کند. اما لکه‌ها خوب است که پاک شوند.

دشمن ضعیفی که جلوی حریف خود شکلک در می‌آورد!



محمود احمدی‌نژاد برای چندمین بار در کنفرانس‌های‌اش پرچمی را پشت سر خود نصب کرد که پرچم ایران نبود! این موضوع چند نکته را روشن‌تر از قبل جلوه می‌دهد.

نخست این که یک بار دیگر به وضوح مشخص شد که جنبش سبز چه کابوسی برای این دولت شده که حتا تاب نشستن در کنار رنگ سبز را از رئیس‌اش گرفته. این موضوع با همه‌ی ضربه‌های روحی که به وطن‌پرستان واقعی وارد می‌کند نشان از ترس و واهمه‌ییی بسیار زیاد دارد. ترس و وحشتی که شاید خود جنبش سبز هم آن را پیش‌بینی نمی‌کرد؛ که یک رنگ به کابوس شب و روز دولت غیر مردمی تبدیل شود.

دوم این که دولت نشان داد که هیچ تعصبی روی این آب و خاک ندارد! سه رنگ پرچم ایران هزاران سال است که در قلب مردم ایران جای دارد و هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که این فقط یک رنگ است. رنگ سبز نماد آزادی و زندگی،‌رنگ سفید نماد صلح و دوست و رنگ سبز یادآور خون‌های پاکی است که روی این خاک ریخته شده. آن پرچم که رنگ آبی داشت رنگ ایران نبود و این نشان از عدم تعصب و عشق به وطن از هر آن‌کس دارد که به اسم ایرانی آن‌جا شرکت کرد و دم نزد.

سوم این که دولت و رئیس‌اش به‌روشنی و برای چندین و چندمین بار ثابت کردند که منتظرند تا به بهانه‌یی علیه مردم ایران بایستند! مردم ایران بسیار احساساتی و متعصب به میهن و خاک خود هستند. شاید بار اول که این موضوع پرچم آبی به جاس سبز اتفاق افتاد خود دولت غیر مردمی هم در این فکر نبود، اما به محض واکنش مردم دست به لج‌بازی‌های همیشه‌گی زد و که آدم را یاد ضعفایی می‌اندازد که جلوی یک فرد قوی‌تر از خود شکلک در می‌آورند!

جایزه‌ی خونین صلح، مبارک‌ات باشد آقای اوباما





ایستان در یک کشور آزاد و حمایت کردن از جنبش آزادی مردم ایران خیلی سخت نیست. خارج کردن سربازهای آمریکایی از عراق به خاطر هزینه‌های سرسامآور جنگ هم همین‌طور. اما در میان خفقان و تهدید و ترعیب و فشار، فریاد زدن و بی‌پرده گفتن خیلی سخت است. در مقابل این همه خون و شکنجه و تجاوز سکوت کردن و اعلام بی‌طرفی کردن برای رسیدن به منافع خود کار دلیرانه‌یی نیست اما چشم پوشیدن از مقام و ثروت به خاطر جلوگیری و یا حداقل کاهش این موارد دل شیر می‌خواهد.

اوباما می‌تواند جلوی دولت ایران و رهبران کره‌ی شمالی و رئیس جمهور روسیه و جلوی چشمان چاوز خودنمایی کند و پز بدهد که: «ببینید چه چیزی در دست‌ام است، این جایزه‌ی صلح نوبل است!» اما جلوی مردم ایران نباید چیزی جز سرافکنده‌گی و حقارت چیزی داشته باشد. هم‌راهی کردن مردم ایران شجاعتِ کروبی، از خودگذشته‌گی‌یِ خاتمی و آزاده‌گی‌یِ موسوی را می‌خواهد، مظلومیت ندا و سهراب و اشکان و کیانوش را می‌خواهد که هیچ‌کدام را آقای اوباما ندارد.


هرانا - کروبی خواهان حضور در تلویزیون شد
هرانا - اجراي حكم اعدام براي كودكان زير 18 سال ممنوع شود
هرانا - گزارش یونیسف از روز کودک سال 1388 
تغییر - اطلاعیه سازمان مجاهدین انقلاب در خصوص عواقب ورود سپاه در فعالیت های اقتصادی
تغییر - غیبت حسن خمینی در مراسم تجدید میثاق فرماندهان نیروی انتظامی با آرمان‌های امام
تغییر - با اسرای جنگی هم اینگونه برخورد نمی‌شد


آزاد باشیم

راهِ فراری نیست، وطن به خون‌خواهی‌یِ فرزندان‌اش برخواسته

دیگر ممکن نیست که ظالمی، لحظه‌یی، در ایران، رنگِ آرامش را ببیند. دیگر باور نخواهم کرد که شکنجه‌گری، در ایران، خوابِ یک لحظه‌ی بدونِ ترس از مجازات را ببیند. محال است که جنایت‌کاری، حتا برای کم‌تر از یک لحظه، بیارامد.تحملِ ظلم، برای همیشه بارش را از این مرز و بوم بسته. وقتی این همه درد روی هم انباشته شود، وقتی این همه درد، کوهِ درد را بسازد، کار تمام است مگر نیرویی بزرگ‌تر و قدرتمندتر از درد و جماعتی نیرومندتر از جماعتِ دردمند وجود دارد؟ مگر غیر از این است که همیشه دردمندان بر ظالمان پیروز شده‌اند؟ وقتی که پای اندیشیدن و خواستن در میان است، سلاحی از این دو بالاتر وجود ندارد.

ایرانی بدون ایران، ایرانی نیست و ایرانی که آزاد نباشد، زیبا نباشد، سربلند نباشد و فریادِ دردمندان‌اش به فلک نرسد، ایران نیست. باور می‌کنم که این صدای وطن است که به خون‌خواهی از فرزندان‌اش فریاد می‌کشد و فرزندان‌اش را به فریاد کشیدن فرا می‌خواند. کسی که برای هم‌وطن‌اش فریاد نکشد، دردِ هم‌وطن‌اش به درد نیاوردش، خونِ گرمِ هم‌وطن‌اش که زمین می‌ریزد، خون‌اش را به جوش نیاورد، نام ایرانی برای‌اش زیادی است. شاید خیلی‌ها فکر می‌کنند که هم‌دردی کردن، دردمند شدن است. این‌ها یا نادانند، یا این که زیرِ سایه‌ی هم‌دردی کردن با دردمندان و دست دراز کردن جلوی ظالمان، به پست‌ترین اعمال انسانی مشغولند.

برای درد کشیدن، درد بسیار است. زندانی هست، ظلمهست، شهید هست، فقر هست، کودک هست، حق هست، فساد هست، ولی اصل خودِ خودِ درد است و از میان بردنِ درد. یک نسخه بیش‌تر برای این همه درد، که گوشه‌یی از همه‌ی دردها هستند، وجود ندارد، اندیشیدن، تلاش برای برابری، جنگیدن بر علیه ظلم و بدونِ هیچ شرط و مزدی و درخواستی، برای این‌ها مبارزه کردن. انسان‌ها برابر به دنیا می‌آیند و هرگونه نابرابری، نشان از ظلم و جور و فساد دارد و برابری حقِ هرکسی است که بی‌طرف نیست.
 


 هرانا - اجراي حكم حبس پيمان عارف

هرانا -  یک عضو کمیته ویژه مجلس فاش کرد: تجاوز با باتوم و شیشه نوشابه محرز شد

سحام - در پیام تبریک کروبی به لاریجانی تاکید شد: رسالت شما برای برگشت اعتماد ملی دو چندان است
سحام - قاضي پرونده كشته شدگان حوادث اخير: برخوردهاي غيرشرعي با برخي افراد بازداشت شده ناشي از بي درايتي برخي مسولان است
سحام - مریم باقی در نامه ای خطاب به رییس قوه قضائیه: هرج و مرج و بی قانونی بیداد می کند، به داد مردم برسید
سحام - در مورد اظهارات قوچانی: جلالی خبر داد اما باقی تکذیب کرد
سحام - به دنبال انتشار آماري از دفن كشته شدگان حوادث اخير منعكس شد: اخبار ضد و نقیض در مورد مسئول بهشت زهرای تهران
سحام - ذوب‌آهن به روس‌ها می‌رسد یا به بورس؟ رد پای روس ها در ذوب آهن
گویا -  بازداشت تکان دهنده يک دانشجو و شکنجه وی در بازداشتگاه
گویا - پاسخ آيت الله منتظری به نامه ۲۹۳ نفر از روشنفکران و نخبگان: اعلام‏ ‏کنند اين حکومت نه جمهوری است و نه اسلامی و هيچ کس هم حق‏ ‏اعتراض ندارد



آزاد باشیم

دریای سبز و آرزوی غرق شدن در آن

با تشکر از همه‌ی شهروندان شیرازی که قلم در سپاس‌شان ناتوان است.

این روزهای همه منتظرند. هرکس را که می‌بینی منتظر است. صبر و بی‌قراری در چشم‌ها موج می‌زند. دیگر هیچ‌کس به شلوغی ایراد نمی‌گیرد. دیگر همه عاشق ترافیک شده‌اند. حالا دیگر کسی از صدای بوق نمی‌رنجد. ماشین‌ها بوق می‌زنند و پیاده‌ها نزدیک به هم راه می‌روند. روزهای خوبی است. همه به شلوغی و هرج و مرج نیاز پیدا کرده‌اند. سکوت روح همه را عذاب می‌دهد. صدای الله و اکبر بیش از همیشه گوش را نوازش می‌دهد.

نمی‌دانم نام این نسل را چه باید نامید. اما هرچه هست نسل عجیبی هستیم. نسلی که دیگر شهرستانی بودن و تهرانی بودن را به فراموشی سپرده. نسلی که دیگر نمی‌گوید: «هرکس می‌خواهد بیاید، به حال ما چه فرقی دارد؟» نسلی که فهمیده هرکس به صورت شخصی باید حق‌اش را بخواهد؛ هم حق خودش و هم هحق دیگران! نسلی که نشان داد در میان‌سالی و پیری هم می‌توان دوباره متولد شد. نسلی که نشان داد به حرف این و آن تغییر نمی‌کند هیچ، دیگران را هم تغییر می‌دهد. چه سیاه‌‌‍پوشانی که جامه‌ی سفید به تن کردند و چه سیاه‌رویانی که سفید روی شدند.

تا ابد به این که در این نسل و با این مردم زنده‌گی کرده‌ام به خودم می‌بالم. مردمی که برای آزادی‌ی یک‌دیگر به زندان می‌افتند و برای غم هم‌دیگر غصه می‌خورند. انسان‌هایی که آزادی را برای همه می‌خواهند نه فقط برای خودشان. پاره‌ی تن دیگران را پاره‌ی تن خود می‌دانند. اگر این نسل نسل سوخته است، من عاشق سوختنم.

گویا - گزارشی از تجمع صلح‌‌آمیز شیرازی‌ها
گویا - پیام مهندس موسوی به هواداران‌اش در استان فارس
مجمع روحانیون مبارز -
برابر نص صریح قانون اساسی تنها راه حل برگزاری همه پرسی از مردم است



باز هم ممنون شیرازی‌ها




آزاد باشیم

آمریکا فرشته نیست

1-هرچند جمهوری اسلامی ایران در زمینه‌ی حقوق بشر و حتی حقوق مردم خودش کم‌کاری کرده و غرض‌ورزانه به اعمالی دست می‌زند که از لحاظ انسانی پسندیده نیست. ولی از آمریکا هم نباید بت ساخت و به چشم یک فرشته‌ی نجات به کشوری نگاه کرد که خیلی با سیاست‌های ایران بیگانه نیست. با این تفاوت که دولت ایران به همه‌ی دنیا خدمت می‌کند به غیر از مردم خودش، ولی امریکا به مردم خودش خدمت می‌کند و از مابقی مردم دنیا به عنوان پلی
برای اهدافش بهره می‌برد.
مگر قرار نبود طالبان را از افغانستان بیرون کند و قدرت را دست مردم بدهد؟ مگر بنا بر این نبود که دیکتاتوری صدام را به دموکراسی تبدیل کند؟ پس چرا مردم عادی‌شان را کشت؟ مگر می‌توان بمب را بر خاک کشوری ریخت و گفت با با مردم فلان کشور مشکل نداریم و با دولت رو در رو هستیم. بمب که احساس و عاطفه ندارد که فقط بر سر انسان‌های بد فرود بیاید.

دولت ایران مردمش را تحت فشار و تحریم می‌گذارد تا روابطش با سایر دولت ها خراب نشود، آمریکا دنیا را تحت تحریم و فشار می‌گذارد تا مردم از دولت راضی باشند. مردم امریکا به قدرت طلبی و عوامل ضد حقوق بشری دولت و به خصومت و جنگ‌خواهی معترضند، مردم ایران به چاپلوسی‌های بی حد مسئولین به سایر کشورها.
اگر بگوییم مردم ایران در رده‌ی مظلومیت در دنیا رده‌ی یکم را دارند پر بیراه نیست.


2- تا به حال دیده اید که خانه ای از درون بپوسد، ولی صاحبش رو به نو سازی نمای بیرونی آن بیاورد؟ اگر این کار را بکند قصدش یا کلاه برداری‌ست یا این که مغزش معیوب است.
نصف قیمت شدن بهای بلیط سینما در دو روز هفته در این گرانی، در این شرایطی که هیچ کس حاضر نیست ده شاهی از مالش بگذرد یک دلیل بیش‌تر ندارد و آن هم قهر مردم با سینمای نیمه‌جان ایران است. یکی نیست بگوید "از طلا شدن پشیمان شده‌ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید". آقای مهربان که بلیط را جهت ترویج فیلم و سینمای کشور نصف قیمت کردی، شما دو تا فقط دوتا فیلم خوب روی پرده بگذار آن وقت بلیط را دو برابر کن.
کم‌کم همه‌ی سینماها به موزه تبدیل می‌شوند.



آزادباش




گزارش کانون مدافعان حقوق بشر از وضعيت حقوق بشر در بهار ۱۳۸۷، بخش نخست
گزارش کانون مدافعان حقوق بشر از وضعيت حقوق بشر در بهار ۱۳۸۷، بخش دوم
گزارشگران بدون مرز خواهان تعيين گزارشگر ويژه سازمان ملل برای ايران شد
شيرين عبادی: اگر لايحه حمايت از خانواده به صحن علنی بيايد برای اعتراض به آن در مقابل مجلس متحصن خواهيم شد
مهلت دو هفته ای اروپا و آمریکا به ایران پیرامون تعلیق غنی سازی
حوادث سهمگين در صورت نپذيرفتن تعليق
شکنجه سه کودک در مرکز سازمان بهزیستی

 
سه کودک پنج تا هفت ساله در مرکز سازمان بهزیستی زنجان با داغ گذاشتن بر بدنشان شکنجه شدند. در عکس های منتشر شده از این سه کودک یتیم که مریم، زهرا و محمدمهدی نام دارند، اثر داغ گذاشتن و سوختگی بر گردن و پاهای این سه کودک مشخص است...